على اصغر ظهيرى
342
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
خاطرهاى عجيب از امالفضل دختر امام رضا عليه السلام كه « حكيمه » نام داشت ، مىگويد : پس از شهادت امام جواد عليه السلام امالفضل برايم نقل كرد كه : من نسبت به آن بزرگوار بسيار حساس بودم و مراقب اوضاع و احوال حضرتش بودم ، و از تزويج او با ديگرى رنج مىبردم و هر وقت به پدرم شكايت مىكردم مىگفت : دخترم ! احساس خود را كنترل كن و با فرزند رسول خدا مدارا كن . روزى دخترى به خانهء ما آمد كه خودش را از نوادگان « عمار ياسر » معرفى كرد و گفت : من همسر امام جواد عليه السلام هستم ، من از شنيدن اين خبر آنچنان ناراحت شدم كه خواستم سر به بيابان بگذارم و فرياد برآورم ؛ امّا تحمّل كردم و از ميهمان تازه پذيرايى كردم ، پس از رفتن او جريان را به پدرم اطلاع دادم ، او در حالى كه مست بود شمشيرش را برداشت و سوگند ياد كرد كه او را خواهد كشت . من از شنيدن اين سوگند ناراحت و پشيمان شدم ؛ ولى كار از كار گذشته بود ، پدرم كه در حال مستى بود و عقلش را از دست داده بود به امام جواد عليه السلام حمله كرد و مرتّب بر تن او مىزد ، من نيز از ترس خانه را ترك كردم . وقتى پدرم به هوش آمد و ماجراى حملهاش را به امام جواد عليه السلام فهميد سخت ناراحت شد و گفت : تا ابد مفتضح شدم و آبرويم لكّه دار شد ، پدرم مضطرب شد و به واسطهء « ياسر » خادم از امام جواد اطلاع حاصل كرد كه او زنده است و شمشيرهاى مأمون در پيكر آن حضرت مؤثر نبود . مأمون پس از شنيدن سلامتى حضرت گروهى را جهت عذر خواهى خدمت امام عليه السلام فرستاد و همراه آنان مبلغ بيست هزار دينار به او اهداء كرد و دخترش را تهديد نمود كه ديگر سخنى از شوهرش اظهار نكند و با خدا پيمان بست كه شراب ننوشد .